یادداشت 92، مامان

:: یادداشت 92، مامان

نباید اجازه داد کینه تو وجودت بمونه، کینه آدم رو ضعیف میکنه.

میدونم باید عصبانیتمو کنترل میکردم، اما خب خیلی هم به طرف مقابل بستگی داره. 

حذف کردن یعنی کلا بذاری کنار، دیگه فکر کردن درباره ش بی معنیه.

بعد از ماهها که درباره ش فکر میکردم تازه یادم افتاد یه دوست مشترک داریم که حتما شماره شو داره، کلی دودل بودم ولی آخرش به حرف دلم گوش دادم و زنگ زدم، خوشحال شد.

لعنت به قرصی که دیگه جواب نده! 

همه ادعای دوست داشتن میکنن، چند تا از خواسته ها وآرزوهاتو حاضری بخاطر مادرت بذاری کنار؟

خدایا من همین یه مامان رو دارم، لطفا آب تو دلش تکون نخوره...

منبع : بباف و بنویس های لادنیادداشت 92، مامان
برچسب ها :

یادداشت 91، وبلاگ اینجا وبلاگ اونجا وبلاگ همه جا

:: یادداشت 91، وبلاگ اینجا وبلاگ اونجا وبلاگ همه جا

از همون اولین روزای وبلاگ نویسیم یا خیلی قبلتر، اونموقع که بطور روزانه وبلاگ دوستام رو میخوندم و دنبال میکردم هر از گاهی به آدمایی که این نوشته ها رو تایپ کردن فکر میکردم، اینکه چه شکلی هستن؟ چندسالشونه؟ کجا هستن؟ تو چه حالی اون نوشته رو نوشتن؟ یا حتی مخاطبایی که نظر میذارن چه شکلی هستن؟ اغلب هم آدمایی با تیپ و حالت چهره ی خاص که قوز کرده روی میز خم شدن و در حال تایپ تو یه اتاق تاریک هستن به ذهنم میرسید... تا گذشت و خودم شدم یکی از این هزاران نفر... حالا من نوشتن و کامنت گذاشتن رو تو خیلی جاها و شرایط مختلف تجربه کردم که شاید کسی کمتر بهش فکر کنه، توی آزمایشگاه دانشگاه کنار ظرف آزمایش حاوی کلروفرم و متانول در حال جوش، تو کلاسای خالی دانشکده توی روزای تعطیل، روی میز اوپن آشپزخونه، تو سایت دانشگاه، توی کافی نت خوابگاه، پشت لپ تاپ دوست و همکلاسی، با گوشی هم اتاقیم، در حال آشپزی یا بین حل تمرین درس سنتز شب امتحان هر بار هم با یه سر و شکل و قیافه... این یعنی اینکه آدمایی هستن که با نوشتن زندگی میکنن و بخشی از روحشون با این شکل خاص از نوشته ها تغذیه میشه. هر کسی حتی اگر واسه یه مدت کوتاه هم وبلاگ نویسی رو تجربه کرده باشه، امروز از سوت و کور شدن این فضا ناراحته، تلاشهایی برای حفظ اون فضا و به روز کردنش صورت میگیره از قبیل کانالهای تلگرام یا پیج های اینستا و. ..  اما باید بپذیریم که مردم دیگه حال و حوصله ی خوندن متن طولانی رو ندارن و این بیش از همه باعث تاسفه چرا که برای ملتی که سرانه ی مطالعه شون اینقدر پایین هست بودن توی فضایی که به مطالعه تشویق میکرد یا حتی کمک میکرد تفکر و احساس فرد بروز کنه امتیاز ارزشمندی محسوب میشد.

از اونجایی که من از طریق یکی از اساتید دانشگاهم و چند تا از بهترین دوستام به این حوزه تشویق و مشغول شدم، گمون میکنم معرفی و تبلیغ برای جذب افراد جدید خصوصا دوستان نوجوون که انرژی بیشتری دارن برای حضور و روشن نگه داشتن این چراغ کم فروغ و البته گرانقدر ارزش امتحان رو داشته باشه. 

پ.ن: چند وقت پیش توی باجه روزنامه فروشی ضمیمه های کودک و نوجوان روزنامه ها و مجلات رو نگاه میکردم. کارهای خوب و با کیفیتی داره ارایه میشه که راستش حسودیم شد و دلم هوای اون روزای دوران راهنمایی و دبیرستانمو کرد.

پ.ن: ضمیمه ی دوچرخه ی روزنامه همشهری که من مشتری همیشگیش بودم توی اینستا هست و پی دی اف شماره های جدیدش رو میتونید از کانال تلگرامش دریافت کنید. برای من خیلی جذاب و خاطره انگیز بود.


ضمیمه‌ی رایگان روزنامه‌ی همشهری، برای نوجوان‌های ۱۲ تا ۱۷ساله‌ی ایران

با دوچرخه در ارتباط باشید:

Docharkheh_Weekly@

منبع : بباف و بنویس های لادنیادداشت 91، وبلاگ اینجا وبلاگ اونجا وبلاگ همه جا
برچسب ها : وبلاگ ,هستن؟ ,روزنامه ,نوشته ,آدمایی ,خیلی ,شکلی هستن؟

یادداشت 90، مهمونی

:: یادداشت 90، مهمونی

مدتها بود اینجوری مهمونی نبودم، مهمونی خودمونی زنونه از اینا که از هر دری صحبت میشه. فکر کنم اینقدری که کلمه در عرض این چند ساعت رد و بدل شد در طول سال بگوشم نرسیده بود، خب طبیعیه که بعدش واسه چند ساعت مغزم از کار بیفته. آمار طلاق و ازدواجای عجیب غریب و اندکی شرح ماجرای هر کدوم باورنکردنی بود. جالب اینجاست که فرقی نداره ازدواج از نوع عشق و عاشقی باشه، تو راه مدرسه، سر کلاس دانشگاه، عشق در یک نگاه تو عروسی خواهر زن دایی، عشق چتی، عشق ترمینالی یا نه همون ازدواج سنتی و خانوادگی و مرسوم هر چی که بوده تهش یه فرجام بیشتر نداشته، طلاق! بیشترشونم توی دوران عقد یعنی حتی به شروع زندگی و استقلال خانواده هم نرسیده..  اینجور وقتا بعد از کلی تلاش ( البته بی حاصل) در رابطه با تجزیه و تحلیل آمار رخدادهای مذکور به فکر خودم میفتم که الان من که دم به تله ندادم و خودمو درگیر این مشکلات نکردم چقدر بُرد کردم و یه رگه شادی ابلهانه از زیرکی نه چندان ماهرانه م توی وجودم پیدا میشه،  در همین افکار خودم بودم که موبایل گرون قیمت دختر عموی بابام زنگ خورد، اولش ذهنم که از درگیری قبلی جون سالم بدر برده بود رفت سراغ مقایسه ی تیپ و آرایش و گوشی و بقیه ی ظاهر طرف با درد و دلایی که تا همین چند دقیقه پیش از زندگی و همسرش داشت... اما ذهنم یه سوژه ی جدید و جالب پیدا کرده بود که باهاش کلنجار بره، خانمه از شنیدن صدای شوهرش چنان ذوق زده شد که گفتم الانه اشک شوق تموم صورتشو میپوشونه، ذوق که میگم یعنی ذوق ها! خب خواهر من دردت چیه یه ساعته با احساسات ما بازی میکنی... بگذریم! 

آدما ضعیف شدن، زود رنج شدن، صبر و گذشت از بین رفته و توقعات بیش از حد جای اونو گرفته، چشم و همچشمی زیاد شده.. دست کم برداشت من از زندگیای اطرافم اینه.. 

کاش کمتر پا تو کفش هم بکنیم. کمتر به زندگی بقیه سرک بکشیم و قضاوت کنیم. امسال هر کی به من رسید با یه سری سوال که حتی منتظر جواب من هم نموند اول حسابی حالمو گرفت بعدم لابد انتظار داشتن بشینم براشون از اهداف کوتاه مدت و بلند مدت زندگیم بگم! 


ماشین عروس که میبینم به اولین چیزی که فکر میکنم اینه که این ماشین داره میره که دو نفر رو خوشبخت کنه؟ و این دو نفر چند سال، چند ماه یا چند هفته کنار هم خوشبختن؟

با وجود اینکه بحثای مطرح شده توی این قبیل مهمونیا خیلی به روحیه و حوصله ی من نمیخوره ولی از شنیدن هر از گاهیشون خوشحالم و یادم میمونه آدمایی هم هستن که اینجوری زندگی میکنن.


منبع : بباف و بنویس های لادنیادداشت 90، مهمونی
برچسب ها : زندگی ,مهمونی

یادداشت 88، بهار2

:: یادداشت 88، بهار2

اصلا یه بهاره و یه بارون یهوییش! آسمون آبی و آفتابی باشه و یهو سر و کله ی یه ابر پیدا بشه و حالا نبار و کی ببار... بهار و آلرژی و.... بهار و گل و شکوفه و... 

تمام زندگی امروز نیست، دیروز یادت هست؟  حواست به فردا هست؟

دیدی هیچی جای عکسای کاغذی و آلبوم قدیمیا رو نمیگیره؟ اون شب که رفتیم تا لب شط پیاده روی کلی از خاطره هامونو مرور کردیم.. نباید از خاطره های تلخ فرار کرد، بودن دیگه...

یه صبح تا عصر با بهار بودم، دختر خاله م، همش سه سالشه، از این دختر مامانی مهربونا، آدم میبینه دوست داره ده تا ازش داشته باشه. 

نمیدونم از یک تا صد خوشبختی چند به خودم بدم منصفانه ست؟

از دو حالتش بدم میاد، هر دو حالت هم مربوط به وقتیه که میخواد یه چیز رو بهم حالی کنه، دو چیز متضاد که من از هر دوش فرار میکنم. این جور وقتا سعی میکنم فراموش کنم ندید بگیرم اما باز تو دلم میمونه. 

منبع : بباف و بنویس های لادنیادداشت 88، بهار2
برچسب ها : بهار

یادداشت 87، بهار

:: یادداشت 87، بهار

برای هزارمین بار هم که وارد آبادان بشم باز یه سری چیزا هست که برام تازگی داره. تماشای آتش شعله های پالایشگاه حس خوبی داره.. سبک خونه های شرکتی رو دوست دارم، از صدای تنبک و نی انبون انرژی میگیرم. از شور و حرارت مردم جون میگیرم. بقول دایی هر جای دنیا که باشی باز وقتی تلویزیون بازار صفا، ایستگاه هفت، بازار ته لنجی و ساحل اروند رو نشون بده دل پر میکشه به سمت شهر سربلندمون... رفتیم جزیره مینو، یه شهرستان نزدیک آبادان، تو راه خرمشهر، بعد از فلکه فرودگاه.. یه منطقه ی مرزی و محروم، دیدن نخلای بی سر که یادگار زمان جنگه ( دفاع مقدس البته)، جای گلوله و ترکش خمپاره روی تنه ی نخل هایی که همچنان با استقامت ایستاده و برافراشته اند زمان رو میشکافه و تو رو با خودش میبره. یه جایی ته قلبت به درد میاد از داغ مردمی که روزی بیرحمانه از حق زندگی شاد و آرام محروم شدن، از داغ جوونایی که همه ی وجودشون رو مردونه گذاشتن برای وطن... من اینجا توی خلوت نزدیک پاسگاه مرزی جایی که تنها صدایی که به گوش میرسه صدای باده بیشتر به ارزش اون روزا و آدمای از جان گذشته فکر میکنم تا توی شلوغی شلمچه و مابقی یادواره های شهدا و مناطق جنگی که به زور میخوان اشک آدمو در بیارن.

مسجد جامع خرمشهر رو که دیگه نگو، حس وطن دوستی بیداد میکنه، اصلا آدم از شادی پیروزی و نجات خرمشهر بال در میاره.به من باشه کل نمایشگاه های روبروی مسجد رو جمع میکنم، همه ی اون بازارچه و فلافلیا و...  رو هم میبرم یه خیابون اونورتر تا محوطه ی روبروی در اصلی مسجد به مردم امکان پرواز بده و روحشون پر بکشه به اون لحظه ی فوق العاده که غم نبودن خیلی از عزیزا و شادی به ثمر نشستن تلاششون در کنار هم تمام وجودتو تسخیر میکنه. محو تماشای دیوار پر از ترکش و سوراخ سوراخ پشت مسجد شده بودم جاتون سبز.

خلاصه که تشریف آوردید جنوب، آبادان خرمشهر رو فراموش نکنید، مهم تر از اون فقط توی بازار نچرخید از مناظر بی نظیری که به همت مسئولین! بازسازی نشده و همچنان یادگار ایام پر افتخار گذشته ست دیدن بفرمایید. 

به امید روزی که توی جشن بهار هیچ جای دنیا خبری از جنگ و نا آرامی نباشه...  آمین

 

منبع : بباف و بنویس های لادنیادداشت 87، بهار
برچسب ها : مسجد ,خرمشهر ,بازار

یادداشت 86، در ازدحام حواس

:: یادداشت 86، در ازدحام حواس

میدونی سخت ترین کار برای من تو کل زندگیم چیه؟ اینکه وقتی یه عالمه حس عجیب غریب با هم احاطه م میکنه، تشخیص بدم الان باید به کدوم یکی توجه کنم کدوم یکی رو ندید بگیرم...


شاید همیشه خاطره ساختن کار درستی نباشه، فکر یادآوریشم باید بود. بعد از مدتها یاد یه خاطره بیفتی و ببینی دیگه برات جالب نیست و اهمیتش رو از دست داده! 

منبع : بباف و بنویس های لادنیادداشت 86، در ازدحام حواس
برچسب ها :

یادداشت 85، دم عید

:: یادداشت 85، دم عید

اسفند که شروع میشه یه حس عجیب میاد سراغم، نمیدونم برای بقیه چه جور حسیه ولی من بیشتر دلم میگیره و البته یه جور حس شبیه عذاب وجدان.. چرا؟ خب به این دلیل که همه این آخر سالی شادن و در تدارک استقبال از بهار و نوروز و مراسم عید ولی من خیلی نمیتونم توی این ذوق و شوق شریک باشم. مامان هر سال از اوایل اسفند هر چند روز یکبار سبزه میندازه...به همین دلیل چند روز مونده به عید یه سبزه ی درست و حسابی داره. امروز عدسا جوانه زد گذاشتم توی ظرف سفالی سبزه ی هفت سین. این یعنی منتظر بهار بودن! اما من که منتظر بهار نیستم... حال و حوصله ی خرید عید هم ندارم.

باز مقاله و ترجمه و... 

بپذیریم هر کسی یه سبک زندگی مختص به خودش داره یه بخش بزرگ از مشکلاتمون حله.


به یه چیزایی خیلی دیر فکر کردم( شما از دلیلش نپرس) اینه که سن خودمو نمیدونم،  شناسنامه م یه چیز میگه، ذهنم یه چیز، تجربه هام یه چیز دیگه، اوه اوه دندون پزشک رو که دیگه نگو( شانسی که آوردم اینه که اسب نیستم که بخوان از دندونام سنمو تشخیص بدن). واسه یه کارایی هنوز زوده و یه سریا حالا حالاها باید بمونن تو صف که شاید روزی نوبتشون بشه!

منبع : بباف و بنویس های لادنیادداشت 85، دم عید
برچسب ها : سبزه ,بهار ,منتظر بهار

یادداشت 84، خوشال باش..

:: یادداشت 84، خوشال باش..

+ این چیه؟ 

-گیره ی کاغذ، ببین اینجوری کاغذارو کنار هم نگه میداره

+ از کجا آوردی؟

- دوستم بهم داده 

+ چه دوست خوبیه... اسمش چیه؟

- اسم کی؟ دوستم؟:).. صبا

+ صبا؟

- خاله صبا

+ آره خاله صبا..چه شکلیه؟

- چه شکلی؟! مث بقیه دخترا..مث من... 

+ خوشگله 

- :o

(امیررضا در حال کنجکاوی کودکانه)


+این چیه؟

- کدوم؟

+ همین که شبیه مینیونه؟

- مینیون؟ مینیون چیه آخه؟ :)

+ همون که میوه میخوره، زرده، گرده... اینجوری میخنده( یه شکلک مسخره درمیاره) ، شبیه ماکارونیه..

- ای مسخره! 


کاش میشد دنیا رو از دریچه ی دید یه بچه دید... تنها دغدغه ی امیررضای چهار ساله خوشحال بودن بقیه ست، روزی صد بار میگه: خوشال باش! خوشالی؟... میگم چرا اینقدر شیطونی میکنی آخه؟ میگه: میخوام خوشالت کنم... 



منبع : بباف و بنویس های لادنیادداشت 84، خوشال باش..
برچسب ها :